شنبه 12 شهریور 1390
نوع مطلب :
دوست من
ای دوست من، من آن نیستم كه مینمایم. .............
آن "من"ی كه در من است ؛
ای دوست، در خانه خاموشی ساكن است و تا ابد همان جا میماند؛ ناشناس و در
نیافتنی.
من نمیخواهم هرچه میگویم باور كنی و هر چه میكنم بپذیری ؛ زیرا
سخنان من چیزی جز صدای اندیشههای تو و كارهای من چیزی جز عمل آرزوها تو نیستند.
هنگامی كه تو میگویی "باد از مشرق می وزد" من می گویم "آری
از مشرق میورزد"؛ زیرا نمیخواهم تو بدانی كه اندیشه من در بند باد نیست؛
بلكه در بند دریاست.
تو نمیدانی اندیشههای دریایی مرا دریابی و من هم نمیخواهم كه تو
دریابی. میخواهم در دریا تنها باشم.
دوست من، وقتی كه نزد تو روز است نزد من شب است. با این همه من از رقص
روشنای نیمروز بر فراز تپههای سخن میگویم و از سایه بنفشی كه دزدانه از دره میگذرد:
زیرا كه تو ترانههای تاریكی مرا نمی شونی و سایش بالهای مرا برستارگان نمیبینی-
و من گویی نمیخواهم تو ببینی یا بشنوی . میخواهم با شب تنها باشم.
.
.
.
دوست من، تو دوست من نیستی ولی من چه گونه این را به بفهمانم؟ راه من راه
تو نیست گرچه باهم راه میرویم دست در دست.
پیامبر و دیوانه - جبران خلیل جبران